خرید بک لینک
؛ اون روزا، دنیا انگار قشنگ بود.. آدما رو میشد دید، آدما رو میشد خوند. میتونستی هرروز پیگیر نوشتههای کسانی باشی که هیچوقت قیافهشونو ندیدهبودی.. ولی میتونستی موقع خوندشون، چشماتو ببندی و تصور کنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 10:33

؛ هیچوقت تصور نمیکنه که همچین چیزی برات پیش بیاد. اگرم نشونههایی از قبل داشتهباشه، نمیبینیشون؛ روزها میگذرن، حالای خوب و بدت جاشونو به همدیگه میدن، زور میزنی اوضاع بهتر شه. سعی میکنی فرضیههای کمتر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06

؛ اینی که یقهم کرده، شاید اسکیزوفرنی باشه، شاید بایپُلاریتی (دوقطبی). نمیدونم. دکتر باید تشخیص بده که خب طبق معمول پولش رو ندارم. هرچی هست، بدجور داره نابودم میکنه. طی فقط چندساعت ممکنه چندبار وضعیتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06

؛ رضا ننوشت. رضا هیچ گهی نخورد. نشست چندماه رول کرد، چِت کرد، بگا رفت.
برگشت ولی.

حس خوبیه که میبینی هنوز کسانی هستن که نقطه ویرگول رو میخونن و از خودم بهتر میشناسنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:8  توسط رضا |

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 12:27

؛ بعضی وقتا فکر میکنم اگه یه روز تشکیل خانواده دادم، خانواده َم رو کاملاً سنتی اداره کنم.. خیلی راحتتره اینجوری؛ میری سر کار، برمیگردی، از کل نیازهای خانواده َت فقط تأمین پولشه که به عهدهته... وقتی بچهَت ناراحته به هر دلیلی، نه تنها وظیفهی تو نیست که بشینی پای درد دلش، بلکه یه جورایی اون وظیفه داره با تمام قوا حال بدش رو ازت قایم کنه که سرکوفتاتو نشنوه.داشتن خانواده سنتی خیلی آسونه؛ سالها برات میگذره؛ هیچ نیازی نداری که ببینی دنیای دور و برت چه خبره؛ میشینی تو بیست سال پیشت زندگی میکنی، خانوادهت هم قاعدتاً باید با همین زمان ِ تو خودشونو تطبیق بدن.سنتی بودن اصن خوبیش اینه که همیشه حق با توئه؛ همهچیزو میدونی. شاید یه جاهای بلاهت و خامی ِ دیگران اذیتت کنه؛ ولی شیرینی ِ ذکاوتادامه مطلب

برچسب: آسانترین, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 9:06

؛ یه جایی نوشته بود اگه دیدی یه ایده ای همزمان باعث میشه هم بترسی هم ذوق کنی، حتماً انجامش بده.نیازش مدتها بود به جونم افتاده بود؛ ولی دقیقاً از دوم فروردین نودوپنج شروع کرد مثل خوره به گاز گرفتنم. از آبانماه هم که درآمدم (بزنم به تخته) یه کم آبرومندانه تر شد و تونستم پولی بذارم کنار، اشتیاقه بیشترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 3:32

؛ داشتم فکر میکردم خب من که از این زندگی چیز خاصی نمیخوام جز اینکه کارامو پیش ببرم... تفریح و درگیری شخصی عجیبی هم که ندارم... پس کارا رو اگه با خیال راحت و آرامش انجام بدم، به جایی میرسم که "حال" َم خوب باشه.

برچسب: حال مناير,حالات واتس اب,حالة الطقس, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:04

؛ یلدای ما هم مثل همیشه تنهاست دیگه. تعجب نداره که.

برچسب: چلّه نشینی,شب چلّه, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:04

؛ وسواس چیز بدیه. همون چیزیه که باعث شد من یهو یادم بیاد مهرماه اینجا پست نذاشته َم و همون عاملیه که مجبورم کرد بیام با شیش روز عقب بردن تاریخ، این پست رو سی مهرماه ثبت کنم تا آرشیو بلاگ هیچ ماهیش خالی نباشه.

برچسب: فِیک, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 1:12

؛ به بچه خواهرم گفتم برو مامانی بهت خوراکی بده. رفت آشپزخانه، مامان براش همه چیزی گذاشته بود... همه خوراکیهایی که دوست داشت؛ ولی جیغ بچه بلند شد که که من "خوراکی" میخوام. بهش گفتهبودم خوراکی، با همه وجود میخواست بهش برسد. فقط یادم رفته بود بهش بگویم خوراکی، خیلی وقتها اسمش میشود شیرکاکائو، میشود بیسکویت، میشود پاستیل... چقدر حال آشنایی داشت گریههای بچه... ماها هم دنبال "خوشبختی"ایم، دنبال "آرامش"... شاید کسی یادمان نداده خوشبختی، یک موقعهایی شاید اسمش بشود نشستن با یک دوست، خواندن کتابی که دوستش داری... نفس عمیقی که میکشی و لبخندی که میشیند روی لبهات... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:58

فک کن میای مینویسی، فرداش میبینی کامنت داری. با ذوق و شوق بازش میکنی میبینی اینه.

توضیح: البته گویا دوستمون داره یه آمارگیری میکنه و قصد نداره کونمون بذاره. ولی خب ضایعس اینجور کامنتا. نذارید. آدم باشید.

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:58

؛ همیشه از بازی مافیا بدم میومده... خود واقعیم رو بهم نشون میده یه جورایی، و یه سری راهکار برای راحت کردن زندگیم برام داره که دوستشون ندارم...قضیه از این قراره، هر وقت مافیا بشم به راحتی میبرم بازی رو؛ اما وقتایی که شهروند عادیام، هرجوری زور میزنم بیگناهیمو ثابت کنم، معمولاً هم توی دور اول و دوم مردم رأی به اعدامم میدن..کل این سالها، خودمو جر دادهَم که ثابت کنم یه آدم عادیام... یه خر معمولی که گناهی نداره و فقط محکومه به گناهکار دیدهشدن. خیلی وقتا از مغزم گذشته که مافیا باشم... حدس میزنم مافیای خوبی ازم درمیاد. حالا کاری نداریم؛ امسال هم تموم شد.پول ادامه مطلب

برچسب: سال من شعرها الذهب,سال من شعرها الذهب كلمات,سال من شعرها الذهب mp3,سال من شعرها الذهب بلال موسى,سال من شعرها الذهب جمال فرفور,سال من شعرها,سال من شعرها الذهب سمعنا,سال من شعرها الذهب فرفور,سال من شعرها الذهب يوتيوب,سال من شعرها الذهب صلاح ابن البادية, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:57

؛ میگن قبل از طلوع آفتاب، آسمون به تاریکترین وضعیتش میرسه؛ جوریکه کسی باور نمیکنه قراره خورشید بیاد.شده قصهی ما؛ کتابه رو افتادیم پی فروشش... دقیقاً تو همین شروع کار، موجودی کارتمون شد هزار تومن. (دقیقاً، هزار و پنجاه و شیش تومن)فک کن تو این هاگیرواگیر سفارشا و ایدهها، با هزارتومن موجودی کارت و هفت هزارتومن توی جیبت، ماشین بنزین تموم کنه... تخمیترین وضعیت یعنی. بری پیاده سه لیتر بنزین بیاری. پول نداشته باشی یه آب معدنی بگیری جرش بدی جای قیف استفاده کنی... زنگ بزنی از دوستت ده تومن دستی بخوای.اعداد و ارقام، واقعیَن کاملاً. اوضاع، تخمیه. ولی میدونم ادامه مطلب

برچسب: میشه یا نمیشه,میشه یا نه,میشه یا باید بشه,فال میشه یا نمیشه,فال میشه یا نه,فال میشه یا نمیشه آنلاین,استخاره میشه یا نمیشه,جنگ میشه یا نه,توافق میشه یا نه,درست میشه یا نه, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:57

؛ خب یه "اولین"هایی در زندگی هست که ممکنه حالاحالاها از یاد آدم نره... یه اتفاقا و خاطراتی که مارک میشن تو ذهن آدم.امروز، اولین روز نوازندگی خیابونیم بود. اتفاق خاصی توش نیفتاد، پول زیادی هم درنیومد. ولی همهچیش خاص بود؛رضایی که خلاف سنگینش تعریف کردن جوک بیتربیتی بود، انقدری جرئت پیدا کرد تا با چندنفر دیگه، روز شهادت برن بر خیابون بساط لهو و لعب راه بندازن... (دوستان مذهبی شاکی نشن؛ بالاخره یه جا آدم باید بدون ترس از قضاوت شدن احساس واقعیشو بنویسه دیگه)هوا عجیب بود امروز، شرایط عجیبتر بود... بقیه بچهها، در این زمینه حرفهای بودن ولی همگی بار اولیشوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:57

؛ خوب بود؛ با رضا رفتیم کافه. سالادسزار خوردیم. کلی حرف زدیم. بهش گفتم چقدر دوستش دارم؛ بهش گفتم که میدونم بهترین دوستمه. بهش قول دادم که دیگه هیچوقت، هیچوقت ازش دور نشم. قرار شد با هم کار کنیم. زوج خوبی میشیم با هم.
رضاجون تولدت مبارک. بودنت بهترین هدیه ایه که گرفته َم.

برچسب: بیست و پنج باند,بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر,بیست و پنجم خرداد,بیست و پنجمین نمایشگاه فرش دستباف,بیست و پنجم خرداد 88,بيست و پنج باند,بیست و پنج هفتگی بارداری,بیست و پنجمین المپیاد شیمی,بیست و پنجمین همایش بانکداری اسلامی,بیست و پنجم بهمن, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:57

صفحه بندی