دنبالم بیا..
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:33
؛ اون روزا، دنیا انگار قشنگ بود.. آدما رو میشد دید، آدما رو میشد خوند. میتونستی هرروز پیگیر نوشتههای کسانی باشی که هیچوقت قیافهشونو ندیدهبودی.. ولی میتونستی موقع خوندشون، چشماتو ببندی و تصور کنی
پنج صبح، آسمانی به رنگ خیانت.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:06
؛ هیچوقت تصور نمیکنه که همچین چیزی برات پیش بیاد. اگرم نشونههایی از قبل داشتهباشه، نمیبینیشون؛ روزها میگذرن، حالای خوب و بدت جاشونو به همدیگه میدن، زور میزنی اوضاع بهتر شه. سعی میکنی فرضیههای کمتر
این منحنی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:06
؛ اینی که یقهم کرده، شاید اسکیزوفرنی باشه، شاید بایپُلاریتی (دوقطبی). نمیدونم. دکتر باید تشخیص بده که خب طبق معمول پولش رو ندارم. هرچی هست، بدجور داره نابودم میکنه. طی فقط چندساعت ممکنه چندبار وضعیتم
؛ این کامنت.
-
تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 12:27
؛ رضا ننوشت. رضا هیچ گهی نخورد. نشست چندماه رول کرد، چِت کرد، بگا رفت.برگشت ولی. حس خوبیه که میبینی هنوز کسانی هستن که نقطه ویرگول رو میخونن و از خودم بهتر میشناسنم. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:8  توسط رضا |
آسانترین
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 9:06
؛ بعضی وقتا فکر میکنم اگه یه روز تشکیل خانواده دادم، خانواده َم رو کاملاً سنتی اداره کنم.. خیلی راحتتره اینجوری؛ میری سر کار، برمیگردی، از کل نیازهای خانواده َت فقط تأمین پولشه که به عهدهته... وقتی بچهَت ناراحته به هر دلیلی، نه تنها وظیفهی تو نیست که بشینی پای درد دلش، بلکه یه جورایی اون وظیفه داره ...
اسباب اَسابیه (1)
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 3:32
؛ یه جایی نوشته بود اگه دیدی یه ایده ای همزمان باعث میشه هم بترسی هم ذوق کنی، حتماً انجامش بده.نیازش مدتها بود به جونم افتاده بود؛ ولی دقیقاً از دوم فروردین نودوپنج شروع کرد مثل خوره به گاز گرفتنم. از آبانماه هم که درآمدم (بزنم به تخته) یه کم آبرومندانه تر شد و تونستم پولی بذارم کنار، اشتیاقه بیشتر
حال
-
تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:04
؛ داشتم فکر میکردم خب من که از این زندگی چیز خاصی نمیخوام جز اینکه کارامو پیش ببرم... تفریح و درگیری شخصی عجیبی هم که ندارم... پس کارا رو اگه با خیال راحت و آرامش انجام بدم، به جایی میرسم که "حال" َم خوب باشه.
چلّه
-
تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:04
؛ یلدای ما هم مثل همیشه تنهاست دیگه. تعجب نداره که.
فِیک
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 1:12
؛ وسواس چیز بدیه. همون چیزیه که باعث شد من یهو یادم بیاد مهرماه اینجا پست نذاشته َم و همون عاملیه که مجبورم کرد بیام با شیش روز عقب بردن تاریخ، این پست رو سی مهرماه ثبت کنم تا آرشیو بلاگ هیچ ماهیش خالی نباشه.
این همه خوراکی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:58
؛ به بچه خواهرم گفتم برو مامانی بهت خوراکی بده. رفت آشپزخانه، مامان براش همه چیزی گذاشته بود... همه خوراکیهایی که دوست داشت؛ ولی جیغ بچه بلند شد که که من "خوراکی" میخوام. بهش گفتهبودم خوراکی، با همه وجود میخواست بهش برسد. فقط یادم رفته بود بهش بگویم خوراکی، خیلی وقتها اسمش میشود شیرکاکائو، میشود بیس...
آلوِِیز نایس تو میت اِ فَن
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:58
فک کن میای مینویسی، فرداش میبینی کامنت داری. با ذوق و شوق بازش میکنی میبینی اینه. توضیح: البته گویا دوستمون داره یه آمارگیری میکنه و قصد نداره کونمون بذاره. ولی خب ضایعس اینجور کامنتا. نذارید. آدم باشید.
سال من.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ همیشه از بازی مافیا بدم میومده... خود واقعیم رو بهم نشون میده یه جورایی، و یه سری راهکار برای راحت کردن زندگیم برام داره که دوستشون ندارم...قضیه از این قراره، هر وقت مافیا بشم به راحتی میبرم بازی رو؛ اما وقتایی که شهروند عادیام، هرجوری زور میزنم بیگناهیمو ثابت کنم، معمولاً هم توی دور اول و دوم مرد...
یا میشه.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ میگن قبل از طلوع آفتاب، آسمون به تاریکترین وضعیتش میرسه؛ جوریکه کسی باور نمیکنه قراره خورشید بیاد.شده قصهی ما؛ کتابه رو افتادیم پی فروشش... دقیقاً تو همین شروع کار، موجودی کارتمون شد هزار تومن. (دقیقاً، هزار و پنجاه و شیش تومن)فک کن تو این هاگیرواگیر سفارشا و ایدهها، با هزارتومن موجودی کارت و هفت ...
مایی که خیابان کردیم (1)
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ خب یه "اولین"هایی در زندگی هست که ممکنه حالاحالاها از یاد آدم نره... یه اتفاقا و خاطراتی که مارک میشن تو ذهن آدم.امروز، اولین روز نوازندگی خیابونیم بود. اتفاق خاصی توش نیفتاد، پول زیادی هم درنیومد. ولی همهچیش خاص بود؛رضایی که خلاف سنگینش تعریف کردن جوک بیتربیتی بود، انقدری جرئت پیدا کرد تا با چندن...
بیست و پنج تمام.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ خوب بود؛ با رضا رفتیم کافه. سالادسزار خوردیم. کلی حرف زدیم. بهش گفتم چقدر دوستش دارم؛ بهش گفتم که میدونم بهترین دوستمه. بهش قول دادم که دیگه هیچوقت، هیچوقت ازش دور نشم. قرار شد با هم کار کنیم. زوج خوبی میشیم با هم.رضاجون تولدت مبارک. بودنت بهترین هدیه ایه که گرفته َم.
خبر فراخوان تنور
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ یه احساسی میگه روزای کسشعر به زودی تموم میشن...روزایی که گذشت، مزه ی قلبدرد میداد. سرخوردگی و بیحالی. اما خب نشونه ها میگن که قراره بهتر شم؛ یه مصاحبه َست که اگه قبول شم قطعاً به یکی از بزرگترین آرزوهای سالهای اخیرم رسیده َم. و البته کاملاً مطمئنم در صورت قبولی هم بعد از یه مدت از اون گروه شاکی خو...
هشتمین سال
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:57
؛ بیست و سوم شهریور هم گذشت و یادم رفت اینجا هشتمین تولد نقطهویرگول رو بنویسم. رضا داره بزرگتر میشه؛ دغدغههاش دارن جدی تر میشن و از این میترسه که رنگ و بوی ناامیدی به خودشون بگیرن. روزگار بدی نیست... میگذرونیم.بعد از ترک کردن ِ توئیتر و متروک گذاشتن فیسبوکم، انتظار میره بیشتر اینجا باشم.