؛ اینی که یقهم کرده، شاید اسکیزوفرنی باشه، شاید بایپُلاریتی (دوقطبی). نمیدونم. دکتر باید تشخیص بده که خب طبق معمول پولش رو ندارم. هرچی هست، بدجور داره نابودم میکنه. طی فقط چندساعت ممکنه چندبار وضعیتم از خیلی خوب به خیلی بگایی تبدیل بشه. و خیلی اوضاع ناجوریه.
فک کن میبینی حالت بده، خودت رو میبینی که داره به یه چیزایی گوش میده، یه چیزایی رو میبینه، بگا میره. و حتی نمیتونی تشخیص بدی که کدومشون واقعیه کدوم نیست. تو ذهنت یه خاطرات مبهمی داری از یه زمانی در گذشته، که یه سری چیزا حالتو خوب میکرد. حسّه رو کامل یادت نرفته؛ کندن شاتوتای خاکی درخت حیاط خونه ماماینا، دور دورای روزای بارونی، خاله زنکیا با رفیق جینگت که آخر هفته ها جور میکردین میرفتین کافه. یادته یه همچین چیزایی، چیزای خوبی بودن؛ حالتو خوب میکردن. الان از پشت شیشه داری نگاشون میکنی. از جایی که هیچ حسی نیست.
اینور شیشه، رضا رو میبینی. میبینی که به کمک نیاز داره. میاد سمتت، دستشو پس میزنی. میافته زمین، نگاش میکنی. سرشو میکنه لای زانوهاش، عر میزنه. سیگارشو قورت میده. زل میزنه تو چشمات. میترسی ازش، وحشی میشه. میکوبه هی خودشو به شیشه تا شاید از اون ور شیشه کسی ببیندش. نامرئی میمونه. دست آخر، لاجون میشینه رو زمین یخ و خیره میشه به زیرسیگاریش. بغضشو عُق میزنه کف آشپزخونه. و منتظر فردایی میشه که انگار هیچوقت قرار نیست بیاد.
نقطهويرگول...
ما را در سایت نقطهويرگول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06