
؛ به بچه خواهرم گفتم برو مامانی بهت خوراکی بده. رفت آشپزخانه، مامان براش همه چیزی گذاشته بود... همه خوراکیهایی که دوست داشت؛ ولی جیغ بچه بلند شد که که من "خوراکی" میخوام. بهش گفتهبودم خوراکی، با همه وجود میخواست بهش برسد. فقط یادم رفته بود بهش بگویم خوراکی، خیلی وقتها اسمش میشود شیرکاکائو، میشود بیسکویت، میشود پاستیل... چقدر حال آشنایی داشت گریههای بچه... ماها هم دنبال "خوشبختی"ایم، دنبال "آرامش"... شاید کسی یادمان نداده خوشبختی، یک موقعهایی شاید اسمش بشود نشستن با یک دوست، خواندن کتابی که دوستش داری... نفس عمیقی که میکشی و لبخندی که میشیند روی لبهات... ...
ادامه مطلب
فک کن میای مینویسی، فرداش میبینی کامنت داری. با ذوق و شوق بازش میکنی میبینی اینه. توضیح: البته گویا دوستمون داره یه آمارگیری میکنه و قصد نداره کونمون بذاره. ولی خب ضایعس اینجور کامنتا. نذارید. آدم باشید....
ادامه مطلب
؛ خوب بود؛ با رضا رفتیم کافه. سالادسزار خوردیم. کلی حرف زدیم. بهش گفتم چقدر دوستش دارم؛ بهش گفتم که میدونم بهترین دوستمه. بهش قول دادم که دیگه هیچوقت، هیچوقت ازش دور نشم. قرار شد با هم کار کنیم. زوج خوبی میشیم با هم.رضاجون تولدت مبارک. بودنت بهترین هدیه ایه که گرفتهَم....
ادامه مطلب
؛ یه احساسی میگه روزای کسشعر به زودی تموم میشن...روزایی که گذشت، مزه ی قلبدرد میداد. سرخوردگی و بیحالی. اما خب نشونه ها میگن که قراره بهتر شم؛ یه مصاحبهَست که اگه قبول شم قطعاً به یکی از بزرگترین آرزوهای سالهای اخیرم رسیدهَم. و البته کاملاً مطمئنم در صورت قبولی هم بعد از یه مدت از اون گروه شاکی خواهم بود. ولی تجربهَش رو نیاز دارم همین الان.؛ کسشعرامو بصورت مینیمال تو توئیتر مینویسم. شاید بخاطر اینه که کمتر به نقطهویرگول سر میزنم. ولی هیچی مثل اینجا نیست برام.؛ بد مینوسم. ببخشید....
ادامه مطلب