این همه خوراکی

خرید بک لینک

؛ به بچه خواهرم گفتم برو مامانی بهت خوراکی بده. رفت آشپزخانه، مامان براش همه چیزی گذاشته بود... همه خوراکیهایی که دوست داشت؛ ولی جیغ بچه بلند شد که که من "خوراکی" میخوام. بهش گفتهبودم خوراکی، با همه وجود میخواست بهش برسد. فقط یادم رفته بود بهش بگویم خوراکی، خیلی وقتها اسمش میشود شیرکاکائو، میشود بیسکویت، میشود پاستیل...
چقدر حال آشنایی داشت گریههای بچه... ماها هم دنبال "خوشبختی"ایم، دنبال "آرامش"... شاید کسی یادمان نداده خوشبختی، یک موقعهایی شاید اسمش بشود نشستن با یک دوست، خواندن کتابی که دوستش داری... نفس عمیقی که میکشی و لبخندی که میشیند روی لبهات... خوشبختی، شاید بشود شکل تم فرعی موومان اول رقصهای سمفنیک راخمانینف... ساکسوفون خوب معرفیش میکند، ولی زهیها که دوباره میزنندش، یک حال خوبیست...
؛ از میلاد ننوشتهام اینجا. ارشدم بود توی خدمت؛ یک نقاش خسته... تنها کسی که مدرن بازیهای خرکی میکند و قبولش دارم... میگوید "اینها همه یک اتفاق نیست..." هر پدیدهای، هر عددی، هر آدمی را توی زندگیش نشانهای میبیند؛
همین میلاد، روی جلد کتابم را زد. از روز اول حواسمان بود توی چاپ ریده نشود توش. که خب کلی ماجرا دست به دست هم داد که فایل فتوشاپی که ناشر نهایتاً میدهد به چاپخانه، یک تغییرات خاصی کرده باشد با طرح میلاد؛ ده روز گاییده شدم از این خبر. اینکه دوهزارتا از همین روی جلد قرار است شنبه تحویل بگیرم به کنار... جرئت نداشتم به میلاد بگویمش. عجیب نابود شدهبودم... از کار و زندگی افتاده بودم... از روزهایی که میدانستم چقدر خوبند، عذاب میکشیدم.
تا اینکه امشب، بهش گفتم ماجرا را. گفتیم که "اینها همه یک اتفاق نیست...". امیدوار شدم. چشم به هم زدم، رضا را امیدوار دیدم و با انرژی. راضی از امسال.

نقطهويرگول...

ما را در سایت نقطهويرگول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:58

صفحه بندی