پنج صبح، آسمانی به رنگ خیانت.

خرید بک لینک
؛ هیچوقت تصور نمیکنه که همچین چیزی برات پیش بیاد. اگرم نشونههایی از قبل داشتهباشه، نمیبینیشون؛ روزها میگذرن، حالای خوب و بدت جاشونو به همدیگه میدن، زور میزنی اوضاع بهتر شه. سعی میکنی فرضیههای کمتر دردناک رو باور کنی، التماسش میکنی که کمکت کنه باور کنی. با خودت میجنگی، با شرایط میجنگی. هر کاری میکنی تا اوضاع بهتر شه. هشت ماه شاید زمان زیادی نباشه، اما هر روز و هر ساعتش ترس ازدست دادنی که داری مجبورت میکنه تا زور بزنی اوضاع رو بهتر کنی؛ رو همه چیت پا میذاری، رو خودت حتی. تا اینکه یه پنج صبح جمعه پامیشی میبینی رابطهت و زندگیت با تخمی ترین مختصات ممکن داره میگادت.

؛ منظورم از تخمی ترین مختصات دقیقاً یعنی اونی که با همه وجودت دوستش داشتی نتونسته جنده بودن رو ترک کنه و همون لحظه ای که داری تو خونه مثل سگ زخمی راه میری و زوزه میکشی مشغول سکس با یه آدم کیری تر از خودش باشه. آدم هیچوقت همچین چیزی رو نمیتونه پیشبینی کنه. میگذره همه چی، تا همون پنج صبحی که عرض کردم.

؛ خب همینجاست که دوباره برمیگردی به حال سُبِرگریز سابق؛ حتی یه دقیقه هم نمیتونی تحمل کنی، همهی علفهای دنیا برات کم میاد. دلت واسه خودت تنگ میشه از بس که جلو آینه نمیری. از بس که میترسی از دیدن اون بگارفتهی توی آینه. گیر میکنی این وسط که اصلاً خودتو انقدری دوست داری که دلت برات بسوزه؟ یا این خودت همون کسکشیه که بگات داد، و دوست داری سر به تنت نباشه؟

نقطهويرگول...

ما را در سایت نقطهويرگول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06

صفحه بندی