؛ خب یه "اولین"هایی در زندگی هست که ممکنه حالاحالاها از یاد آدم نره... یه اتفاقا و خاطراتی که مارک میشن تو ذهن آدم.
امروز، اولین روز نوازندگی خیابونیم بود. اتفاق خاصی توش نیفتاد، پول زیادی هم درنیومد. ولی همهچیش خاص بود؛
رضایی که خلاف سنگینش تعریف کردن جوک بیتربیتی بود، انقدری جرئت پیدا کرد تا با چندنفر دیگه، روز شهادت برن بر خیابون بساط لهو و لعب راه بندازن... (دوستان مذهبی شاکی نشن؛ بالاخره یه جا آدم باید بدون ترس از قضاوت شدن احساس واقعیشو بنویسه دیگه)
هوا عجیب بود امروز، شرایط عجیبتر بود... بقیه بچهها، در این زمینه حرفهای بودن ولی همگی بار اولیشون بود که میدیدن پنج تا گیتاریست و یه کوبهای بشینن گوشه خیابون با هم ساز بزنن.
احساسم قابل توصیف نیست... سر و کار داشتن با مخاطب خیابونی یکی از جالبترین تجربههای زندگی یه نوازنده میتونه باشه بنظرم؛ نگاهاشون، چیزایی که میگن، طرز برخوردشون... همه به آدم احساسی رو منتقل میکنه که از موزیک خود آدم نشأت گرفته.
امیدوارم بتونم این حرکت پسندیده رو در روزهای آتی ادامه بدم... نیاز دارم به همچین تجربهای تو زندگیم.
ما را در سایت نقطهويرگول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29